ما می توانیم ، بی تو من ...

ما می توانیم
مي توانيم با هم باشيم . با هم و در درون هم بدون هم ولي به ياد هم.
مي توانيم به عشق کلبه اي بسازيم به رنگ آبي آسمان و آبي ز لا ل دريا.
مي توانيم به ميهماني دوستي ها و محبت ها د عوت شويم و خوش
باشيم . مي توانيم يکرنگ باشيم و از هر چه دورنگي است دوري کنيم.
ميتوانيم پرده از رازهاي زيباي جهان برداريم.
مي توانيم پشت پنجره ي غم ها و غصه هاي هم بنشينيم و براي هم قصه
ي ملکه ي قصر ماتم را باز گوييم . مي توانيم ساده باشيم و بشتابيم به
سمت امواج نوراني خورشيد. مي توانيم کتابي نگشوده باشيم به روي آنان
که گم کرده اند اسم و رسم خود را.
مي توانيم شکوفه باشيم و نشکفيم ميتونيم ابر باشيم و نباريم. ميتوانيم به
روي هم لبخند بزنيم و پل هاي غصه را پشت سر خود خراب کنيم . مي توانيم
شاد باشيم و شادي کنيم . مي توانيم عاشق باشيم و عاشقي کنيم. ما مي
توانيم. به شرطي که بخواهيم و بدانيم که : خواستن توانستن است.
![]()
بی تو من

بي تو من زنده نمانم
بي تو طوفان زده ي دشت جنونم
افتاده به خونم
تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم
بي من از شهر سفر کردي و رفتي
بي من از کوچه گذر کردي و رفتي
قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغز يد نگاهم
تو نديدي !!!!!
چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم
گوييا ز لز له آمد گوييا خانه فرو ريخت
بي تو من در همه ي شهر غريبم
بي تو کس نشنود از اين دل بشکسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته ندايي
تو همه بود و نبودي
تو همه شعر و سرودي چه گريز ي ز بر من
که ز کويت نگريزم
من و يک لحظه جدايي نتوانم نتوانم
بي تو من زنده نمانم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:8 توسط : سمیه
