تبليغاتX
...دل نوشته
...دل نوشته
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385
ما می توانیم ، بی تو من ...



 

ما می توانیم...

 

ما می توانیم

مي توانيم با هم باشيم . با هم و در درون هم بدون هم ولي به ياد هم.

 

مي توانيم به عشق کلبه اي بسازيم به رنگ آبي آسمان و آبي  ز لا ل دريا.

 

مي توانيم به ميهماني دوستي ها و محبت ها د عوت شويم و خوش

 

باشيم . مي توانيم يکرنگ باشيم و از هر چه دورنگي است دوري کنيم.

 

ميتوانيم پرده از رازهاي زيباي جهان برداريم.

 

مي توانيم پشت پنجره ي غم  ها و غصه هاي هم بنشينيم و براي هم قصه

 

 ي ملکه ي قصر ماتم را باز گوييم . مي توانيم ساده باشيم و بشتابيم به

 

 سمت امواج نوراني خورشيد. مي توانيم کتابي نگشوده باشيم به روي آنان

 

که گم کرده اند اسم و رسم خود را.

 

مي توانيم شکوفه باشيم و نشکفيم ميتونيم ابر باشيم و نباريم. ميتوانيم به

 

 روي هم لبخند بزنيم و پل هاي غصه را پشت سر خود خراب کنيم . مي توانيم

 

 شاد باشيم و شادي کنيم . مي توانيم عاشق باشيم و عاشقي کنيم. ما مي

 

 توانيم. به شرطي که بخواهيم و بدانيم که : خواستن توانستن است.

 

 

 

بی تو من

 

 

بی تو من زنده نمانم...

بي تو من زنده نمانم

 

 

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم

 

 

افتاده به خونم

 

 

تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم

 

 

بي من از شهر سفر کردي و رفتي

 

 

بي من از کوچه گذر کردي و رفتي

 

 

قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم

 

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغز يد نگاهم

 

 

تو نديدي  !!!!!

 

 

چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم

 

 

گوييا  ز لز له آمد گوييا خانه فرو ريخت

 

 

بي تو من در همه ي شهر غريبم

 

 

بي تو کس نشنود از اين دل بشکسته صدايي

 

 

بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته ندايي

 

 

تو همه بود و نبودي

 

 

تو همه شعر و سرودي چه گريز ي ز بر من

 

 

که ز کويت نگريزم

 

 

من و يک لحظه جدايي نتوانم نتوانم

 

 

 

بي تو من  زنده  نمانم

 

 

 

 

 فصل زرد

 


برگ ریزان

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:8 توسط : سمیه